محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

ماه زندگی ما

اولین رودخانه

چند وقت پیش تصمیم گرفتیم با دایی و خاله اینا بریم پیک نیک اونم فشم کنار رودخانه اولین تجربه تو بود تا حالا رودخانه ندیده بودی و خیلی هوا خوب بود و تو هم بسیار خوشت ا ومد در این گردش دسته جمعی دایی و زندایی و خاله و عمو مهدی و مهسا و یاسمن و بردیا و بابا حسین کنارمون بودند هلیا و مهدی نبودند و صد البته جاشون خیلی خالی بود . این چند تا عکس هم برات میزارم از اولین تجربه های رودخانه ایی اینجا کنار بردیا خوشجل ومهربون نشستی که همیشه مثل مردا ازت مراقبت میکنه خیلی مهربونه بردیا داشت از شدت سرمای آب یخ میزد ولی حاضر نبود بیاد بیرون و جالب اینه که تو اصلا تمایل نداشتی بری توی آب یا بخوای امتحان کنی ! حتی سنگ ب...
12 شهريور 1394

دو ساله شدنت مبارک

  امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تولدت مبارک           ...
16 خرداد 1394

22 ماهگي

عزيز مامان اين روزها خوردني تر از هميشه هستي شيرين زبونيات اونقدر زياد شده كه نميدونم از كدوماش برات بنويسم قشنگ من  مدتي است كه بي نهايت كم غذا شدي البته بيشتر بازيگوشي ميكني تا غذا بخوري تمايلي زياد براي شير خوردن نداري و اكثرا تاصبح ديگه ميخوابي بيشتر ميل به بازي با غذات داري تا خوردن خودت كاملا مستقل غذاتو ميخوري يعني ناراحت ميشي اگر كسي بهت بده ولي من زماني كه خيلي گرسنه باشي وسطاش چند قاشقي بهت ميدم البته بايد سرگرمت كنم وگرنه به غرور مردونه ات بر ميخوره و هر قاشقي كه بهت بدم ميدي بيرون يعني خودم ميخوام بخورم ! پسر من  كاملا متوجه شدي دستشويي رفتن چيه و دوست نداري پوشك بشي و دائم فراري هستي به محض اينكه يكب...
28 ارديبهشت 1394

مسافرت بندرعباس با عمو ها در نوروز 94

مرد کوچولوی مامان امسال نوروز 94 با عمو حسن و عمو محسن با قطار راهی بندرعباس شدیم مخصوصا که عمو حسن تازه از کانادا اومده بود و چند وقتی ایران می موند و بعد میرفت و این مسافرت برای  همتون خاطره های خوبی به جا گذاشت.. هوا بسیار عالی بود توی قطار که عالی بودی اونقدر از قطار خوشت اومده بود که دائم بیرون کوپه از این طرف به اون طرف میدویدی با اینکه 18 ساعت توی قطار بودیم اما اصلا اذیت نشدیم .. آب دریای بندر هم که برای بازی شما عالی بود .. نه گرم نه سرد هوا هم نه گرم و نه سرد اونقدر معتدل و خوب که انگار اومدی استخر رو باز !! دریا آروم ... در بندرعباس صبحها دریا شروع میکنه به عقب رفتن و از نیمه های ظهر شروع میکنه به برگشتن .. د...
30 فروردين 1394

خزر شهر شمال اسفند 93

ببخش پسرم که عکسها با تاخیر دستم رسیده ولی بلاخره بعد از مدتها وقت کردم عسکهای پارسال و جمع و جور کنم و برات بزارم .. مهم اینه که همشون یادگاری برات بمونه .. اسفند 93 وقتی شما یکسال و هشت ماهه بودی با خاله و دایی اینا طبق معمول دسته جمعی رفتیم خزر شهر هوا بسیار سرد بود ولی خیلی خیلی خوش گذشت و تو هم کنار بردیا و هلیا حسابی حال کردی البته در این مسافرت مهدی و مهسا و یاسمن نبودند به دلیل ابنکه مدرسه می رفتند و ما وسط هفته به این مسافرت آمدیم. ماهان و هلیا گلی ماهان و عمو مهدی مهربون ماهان و زندایی عزیزش آقا ماهان روی میز رستوران ماهان و آقا بردیا خان ماهان و آقا بردیا در حال تخته ب...
25 اسفند 1393

شب زنده داریها با محمد ماهان

اين روزها عشق من  ... نفس من خواب و زندگي مامانت شدي نمي دونم شايد در طول روز زياد ميخوابي كه باعث شده اين مدلي شي ولي كاملا شب و روزت و گم كردي نفسم هر شب با تو  ساعت 4 صبح بيدارم فقط هم ميگي من ميگي مامان وقتي چشام يواشكي بسته بشه و بخوابم مياي ميزني توي سرم ميگي مامان پاچو!! اونوقته كه با تمام خستگيم ميخوام بخورمت .. اونقدر شيريني كه نگو ... اونقدر شيرين زبوني كه نگو ... ديگه دو كلمه اي كامل حرف ميزني و همه منظورتو ميرسوني هر چي بگم مثل طوطي پشتم ميگي همه ميوه ها را اسم و رنگشون و بلدي اما تنها چيز نگران كننده راجع به تو يكي خوابته كه كاملا دو هفته ايه كه بهم ريخته و ديگري اينكه خيلي به من وابسته اي و ...
2 اسفند 1393

18 تا 20 ماهگی

پسرم اين روزها زياد عكسي ازت نداشتم چون همه عكساتو با تبلت ازت مي انداختم ولي متاسفانه نتونستم كپي كنم و داشته باشمشون كه بتونم وبلاگت و به روز كنم .. اما در هر حال شيرين كاريهاي تو هست و روز به روز بزرگتر و عزيز تر ميشي و هر ثانيه با تو بودن برام قشنگ ترين هيجانه .. خيلي وقته برات ننوشتم مامان جون اما كاملا يادم هست كه چيكارا ميكني اول وزن تو گل پسرم در بيست ماهگي 13600 و قدت 86 است خدا رو شكر خوب غذا ميخوري صبحونه چايي شيرين و نون و پنير ميخوري ميان وعده ليموشيرين و دنت و چوب شور و گاهي چي پف  و سرلاك مخصوصا گندم و خرما و چايي و قند و خرما هم كه از علائق ويژه شماست شكلات گاهي و نان ...
19 بهمن 1393

هفده ماهگی محمد ماهان

گل پسر قشنگم امروز كه دارم برات مي نويسم شما 16 ماه و بيست روزه هستي هنوز نزد دختر عموي مامان خاله بهارك هستي البته بهش ميگي مامان! خيلي دوستش داري اونم همين طور منم چون تو راحتي راحتم هر چند مسير صبحها و بعدازظهر من و اگه بابايي نياد دنبالم حسابي دور كردي اما ديگه به مهد كودك هم دلم رضا نميشه با اون بلاهايي كه اون بار سرت اومد و با اين چيزهايي كه آدم جديد مي شنوه ترجيح ميدم تا بتوني كامل حرف بزني اينجا باشي ... اول از همه اينكه شما خيلي خيلي لاغر شدي يه مريضي سخت يك هفته اي داشتي عزيزم اولش اسهال بودي بعدش هم اسهالت خوني شد حسابي تب و اذيت شدي از اون به بعد هم خيلي خيلي ضعيف شدي وزنت در اين ماه 11600...
4 آبان 1393